خوش آمدید، میهمان گرامی!

زمان کنونی: 10-12-2016، 01:21 PM


 
امتیاز موضوع:
  • 6 رأی - میانگین امتیازات: 2.5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

ارسال: #1
08-12-2013، 12:58 AM - (آخرین ویرایش در این ارسال: 08-12-2013، 02:30 AM، توسط صالح غلامیان.)
MAHDIS آفلاین
مدیر باز نشسته
همکار افتخاری
****
ارسال‌ها: 347
تاریخ عضویت: Nov 2013
اعتبار: 33
سپاس ها 925
سپاس شده 1401 بار در 347 ارسال
محل سکونت: دنیا
 
اشعاری از سهراب سپهری


كار ما نیست شناسایی راز گل سرخ (سهراب سپهری)

کار مانیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید در می اید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم روی ادرک ‚ فضا ‚ رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستیریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم نام را باز ستانیم
از ابراز چنار از پشه از تابستانروی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم
کار ما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرنپی آواز حقیقت بدویم

زندگي، خاطره‌ي آمدن و رفتن ماست (سهراب سپهری)

شب آرامي بود

ميروم در ايوان، تا بپرسم از خود
زندگي يعني چه؟
مادرم سيني چايي در دست
گل لبخندي چيد، هديه‌اش داد به من
خواهرم تكه‌ي ناني آورد، آمد آنجا
لب پاشويه نشست
پدرم دفتر شعري آورد، تكيه بر پشتي داد
شعر زيبايي خواند، و مرا برد به آرامش زيباي يقين
با خودم مي‌گفتم:
زندگي، راز بزرگيست كه در ما جاريست
زندگي فاصله‌ي آمدن و رفتن ماست
رود دنيا جاريست
زندگي، آبتني كردن در اين رود است
وقت رفتن به همان عرياني، كه به هنگام ورود آمده‌ايم
دست ما در كف اين رود به دنبال چه مي‌گردد؟
هيچ!!!
زندگي، وزن نگاهي است كه در خاطره‌ها مي‌ماند
شايد اين حسرت بيهوده كه بر دل داري
شعله‌ي گرمي اميد تورا خواهد كشت
زندگي درك همين اكنون است
زندگي شوق رسيدن به همان
فردايي است، كه نخواهد آمد
تو نه در ديروزي، و نه در فردايي
ظرف امروز، پر از بودن توست
شايد اين خنده كه امروز، دريغش كردي
آخرين فرصت همراهي با، اميد است
زندگي ياد غريبي است، كه در سينه‌ي خاك
به جا مي‌ماند
زندگي، سبزترين آيه، در انديشه‌ي برگ
زندگي، خاطر يك قطره، در آرامش رود
زندگي، حس شكوفايي يك مزرعه، در باور بذر
زندگي، باور درياست در انديشه‌ي ماهي، در تنگ
زندگي ترجمه‌ي روشن خاك است، در آيينه‌‌‌ي عشق
زندگي، فهم نفهميدن‌هاست
زندگي، پنجره‌اي باز به دنياي وجود
تا كه اين پنجره باز است، جهاني با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازي اين پنچره را دريابيم
در نبنديم به نور، در نبنديم به آرامش پرمهر نسيم
پرده از ساحت دل برگيريم
روبه اين پنجره، با شوق، سلامي بكنيم
زندگي، رسم پذيرايي از تقدير است
وزن خوشبختي من، وزن رضايتمنديست
زندگي، شايد شعر پدرم بود كه خواند
چاي مادر، كه مرا گرم نمود
نان خواهر كه به ماهي‌ها داد
زندگي شايد آن لبخنديست، كه دريغش كرديم
زندگي زمزمه‌ي پاك حياتست، ميان دو سكوت
زندگي، خاطره‌ي آمدن و رفتن ماست
لحظه‌ي آمدن و رفتن ما تنهاييست
من دلم مي‌خواهد
قدر اين خاطره را دريابيم
سهراب سپهري

زندگی چیزی نیست كه لب طاغچه‌ی عادت از یاد من و تو برود (سهراب سپهری)


زندگی چیزی نیست؛ که لب طاغچه‌ی عادت از یاد من و تو برود.
زندگی؛بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه‌ی شب‌پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطار است که در خواب پلی می‌پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیما.
خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی «ماه»؛
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.





زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه ده‌شاهی در جوی خیابان است
زندگی «مجذور» آینه است
زندگی گل به «توان» ابدیت؛
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما؛
زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفس‌هاست.


زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ؛
پرشی دارد اندازه عشق..
سهراب سپهری

جهنم سرگردان از سهراب سپهری

شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم.
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان !
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم.
مگذار از بالش تاریک تنهایی سر بردارم
و به دامن بی تار و پود رویاها بیاویزم.
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند.
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته.
او را بگو
تپش جهنمی مست !
او را بگو: نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام.
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار.

وقت لطیف شن - سهراب سپهری
باران
اضلاع فراغت را می شست.
من با شن های
مرطوب عزیمت بازی می کردم
و خواب سفرهای منقش می دیدم.
من قاتی آزادی شن ها بودم.
من
دلتنگ
بودم.
در باغ
یک سفره مانوس
پهن
بود.
چیزی وسط سفره، شبیه
ادراک منور:
یک خوشه انگور
روی همه شایبه را پوشید.
تعمیر سکوت
گیجم کرد.
دیدم که درخت ، هست.
وقتی که درخت هست
پیداست که باید بود،
باید بود
و رد روایت را
تا متن سپید
دنبال کرد.
اما
ای یاس ملون!

تا شقایق هست زندگی باید کرد ... سهراب سپهری
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شایدنوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد

پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب

من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه

چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
***شاید آن روز که سهراب نوشت :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت ،
هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست***

شعر سایه از سهراب سپهری

انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.
زمین باران را صدا می زند.
گردش ماهی آب را می شیارد.
باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.
ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.
نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست.
سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی.
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.
کنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است .
از من تا من ، تو گسترده ای.
با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.
از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم.
و با این همه ای شفاف !
مرا راهی از تو بدر نیست.
زمین باران را صدا می زند ، من تو را.
پیکرت زنجیری دستانم می سازم،
تا زمان را زندانی کنم.
باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد .
چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :
لحظه من پر می شود.
شعر زندگی از سهراب سپهری
زندگی رسم خویشاوندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرسشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
زندگی مجذور آیینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ماست
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست

[b] دهم گوش به موسیقی روییدن از سهراب سپهری
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست شور من می شکفد
مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن
از سهراب سپهری

چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است
کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد
واژه باید خود باران باشد
چتر ها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را خاطره را زیر باران باید برد
با همه مردم شهر زیر باران باید رفت
دوست را زیر باران باید دید
عشق را زیر باران باید جست
بعد ازتو آدمها تنها خراشی بودند بر من

[/b]
 سپاس شده توسط صالح غلامیان ، totiya206 ، سعید جوادی ، Koresh ، Milad ، mohamad.r
پاسخ با نقل قول
 



ابزار موضوع

کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
تنظیمات موضوع
پرش به انجمن:



Top
موزیکسازان از بهار سال 1392 در جهت پیشرفت موسیقی کشور فعالیت خود را آغاز کرده است. این سایت در ساماندهی وزارت ارشاد ثبت گردیده و تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد. کلیه ی حقوق برای موزیکسازان مرجع تخصصی موسیقی ایران محفوظ میباشد.
logo-samandehi